پارت جدید ..میگذرد..
اهم
خب بخاطر اینکه دوتا پارت دادی منم دوتا پارت میدم👁👄👁
د آخه لعنتی من گشنمه-
هعییی
بریم....
شروع!
.
.
.
ویو یویی :
بعد چند دقیقه پیاده روی رسیدیم
انگار مامانش امشب هم خونه نیست
ولی خب به من هم مربوط نیست
باهم رفتیم توی خونه
مثل بچگی هامون بود
بچه که بودیم میتسویا وقتی میرفتیم خونشون خودش برامون غذا درست میکرد
دست پختش از منه دختر هم بهتر بود
و تنها چیزی که من بلد بودم بپزم دورایاکی بود
الان یادم رفته
دیگه هیچی بلد نیستم
چقدر بدرد نخور....
تو حال خودم بودم که یهو با صدای لونا از افکارم بیرون اومدم
لونا : بیا اینجا😊
یویی :....
مانا دستم رو گرفت و من رو به سمت اتاق خودش و لونا هدایت کرد
یویی : چقدر نازه....
ناخواسته این حرف رو زدم
ولی واقعا اتاق قشنگی داشتن
لونا : مرسی ! وایسا میخوام عروسکم رو نشونت بدن صبر کن !...
مانا : وایسا منم عروسک زرافه ام رو بیارم !....
لبخند تلخی زدم
احساس حسادت کودکانه ای بهم دست داد
چه احمق هستم
بیخیال
سر عروسک زرافه ی مانا به دماغم خورد
مانا با هیجان گفت : قشنگه !؟
لبخند زدم و گفتم : خیلی
لونا : مال من چی !؟
با همون لبخند گفتم : محشره
مانا : چرا کلاهت رو در نمیاری خاله ؟
یویی : پیر هم شدیم🗿💔
لونا : حالا چرا ؟
یویی : همینجوری راحتم
یهو صدای میتسویا از آشپزخانه به گوش رسید
میتسویا : بچه ها بیاین شاممممم!
.
.
.
پایان این پارت•
امیدوارم خوشتون بیاد ♡
تا پارت بعد جانه ☆
خب بخاطر اینکه دوتا پارت دادی منم دوتا پارت میدم👁👄👁
د آخه لعنتی من گشنمه-
هعییی
بریم....
شروع!
.
.
.
ویو یویی :
بعد چند دقیقه پیاده روی رسیدیم
انگار مامانش امشب هم خونه نیست
ولی خب به من هم مربوط نیست
باهم رفتیم توی خونه
مثل بچگی هامون بود
بچه که بودیم میتسویا وقتی میرفتیم خونشون خودش برامون غذا درست میکرد
دست پختش از منه دختر هم بهتر بود
و تنها چیزی که من بلد بودم بپزم دورایاکی بود
الان یادم رفته
دیگه هیچی بلد نیستم
چقدر بدرد نخور....
تو حال خودم بودم که یهو با صدای لونا از افکارم بیرون اومدم
لونا : بیا اینجا😊
یویی :....
مانا دستم رو گرفت و من رو به سمت اتاق خودش و لونا هدایت کرد
یویی : چقدر نازه....
ناخواسته این حرف رو زدم
ولی واقعا اتاق قشنگی داشتن
لونا : مرسی ! وایسا میخوام عروسکم رو نشونت بدن صبر کن !...
مانا : وایسا منم عروسک زرافه ام رو بیارم !....
لبخند تلخی زدم
احساس حسادت کودکانه ای بهم دست داد
چه احمق هستم
بیخیال
سر عروسک زرافه ی مانا به دماغم خورد
مانا با هیجان گفت : قشنگه !؟
لبخند زدم و گفتم : خیلی
لونا : مال من چی !؟
با همون لبخند گفتم : محشره
مانا : چرا کلاهت رو در نمیاری خاله ؟
یویی : پیر هم شدیم🗿💔
لونا : حالا چرا ؟
یویی : همینجوری راحتم
یهو صدای میتسویا از آشپزخانه به گوش رسید
میتسویا : بچه ها بیاین شاممممم!
.
.
.
پایان این پارت•
امیدوارم خوشتون بیاد ♡
تا پارت بعد جانه ☆
- ۳۹۷
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط